. مرگ مثل عشق ، مثل زندگی،مثل زن،مثل انقلاب و مبارزه،تنهائی،سکس، رنج، خدا،طبیعت،مذهب، ترس،نومیدی وامید و... همیشه یکی از زمینه های اندیشیدن و کنکاش در شعر و زندگی من بوده است.زیرا مرگ نیز جزئی از زندگی است. ما به دنیا می آئیم و حتما میمیریم بنابراین میتوانیم روی این وجود و امکان بیندیشیم .اینها تعدادی از شعرها ونوشته های من است که در آنها از مرگ صحبت کرده ام. امیدوارم این مجموعه کمک کند راحت تر زندگی را درک کنید و زندگی کنید. این مجموعه اندک اندک تکمیل میشود.
این مجموعه بتدریج تکمیل خواهد شد. اسماعیل وفا یغمائی

آغاز و پایان کائنات

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اسفند ۲۲, پنجشنبه

بدرود دیکتاتور.درمرگ پینوشه!.ترانه های مرگ. اسماعیل وفا یغمائی




بدرود دیکتاتور.درمرگ پینوشه!

عشق را به بازی گرفتی
و آفتاب را
ابرها را به نمک الودی
آبها را به زهر،
و آینه ها را
به غباراستخوانهای زیباترین زنان،
چون تکه الماسی خونین
با شکوه!، و درسرود سر نیزه ها و شنلهای سیاه
متولد شدی،
وچون تکه الماسی سیاه بر انگشتری متناقض شیلی
در آوای ناقوسها وزمزمه مقدسین
و تسلیت های طلا و تیغ به خاک میروی
بدرود دیکتاتور!.



تو شبان بودی!
تو شیلی را دوست داشتی!،
باور می کنم که تو شیلی را دوست داشتی
چون دلارا ترین چراگاهی پرغوغا در روز
وچون زیباترین اصطبلی خاموش در شب
در امتداد وبر لبه اقیانوس،
وگواهی می دهم که تو مردم را دوست داشتی!
نه ایستاده و راست قامت،
بل چون گله هائی عریان از مرد وزن وکودک
با زنگوله هائی بر گردن
باباسنهائی مضحک و بر افراشته در آفتاب!
و در حال چرا، در صفوفی مواج و بع بع کنان
که سگان آهنین تیز دندان تو آن را به پیش میرانند،
بدرود دیکتاتور!.



چون بودی تو
می خواستی تمام بودن، تو باشی!
می خواستی تمام هستی تو باشی!
{ در تو به سفر میروم دیکتاتور!
در طول تو و در عرض تو
در درازا و پهنا و ارتفاع و ضخامت زمان و روان }
تو می خواستی که:
تو باشی که هر سپیده دم بر بامها طلوع کنی
تو باشی که در بدر کامل ماه کامل شوی
تو باشی سوسوزنان بر فراز بامها
تو باشی موجهائی که بر سواحل شیلی تن می کوبند
تو باشی رودها و جویبارها
تو باشی صدای ناقوسها
تو باشی آوای پرندگان و سرود گیتارها
تو باشی تمام درفشها و پرچمها و پلاکاردها
تو باشی بر تمام سفره ها
بر تمام دیوارها
بر تمام لبها
در تمام شعرها
در تمام بسترها،
تو باشی تمام مردانی که می گایند*
تو باشی تمام زنانی که بار می گیرند
تو باشی تمام کودکانی که زاده می شوند
و اما توباشی تنها کسی که نمی میرد!
و دریغا که خلوت صادق آبریزگاه مجللت
وصدای شجاع گربه وار باد روده هایت
{ پیش از آنکه گلوله ای در مغزش بنشانی!! }
فنا پذیری ترا به تو یاد آور شد
که تو نیز مانند دیگران می تیزی!
و لاجرم میمیری!
پس بدرود دیکتاتور!!.



در سودای قدرت،
تمام قدرت!
شلاق برخون و چشم مردمان کوفتی
بر بینائی و شنوائی و بویائی شیلی
بر چشائی و توان لمس وحس،
در سودای قدرت،
تمام قدرت!
خود را به تمام رنگها آراستی
وپر رنگ و پر رنگ تر شدی
تا دیگران کمرنگ و کمرنگ تر شوند
و پیرامون تو هیچ نماند جز تو وآنکه به فرمان توست!
می خواستی
تنها نام باشی و تنها تصویر!
تنها راه باشی و تنها مقصد!
می خواستی
تمام ذهن ها و زبانها تکرار ذهن و زبان تو باشند
تمام نگاهها امتداد نگاه ترا دنبال کنند
تمام چشمها آنچه را تو می بینی ببینند
تمام گوشها آنچه را تو می شنوی بشنوند،
در سودای قدرت،
تمام قدرت
مسلسل چیانت عروسکها و بستنی های کودکان را به رگبار بستند
بمب افکنهایت ساده ترین آرزوها را بمباران کردند
و بادبادکهای رقصان در آسمان را به زیر کشیدند
و در سودای جاودانگی
چون ستونی از خارا
تکیه زده بر پرچمها و ناقوسها
با پوتینهائی براق و سیاه
ایستاده بر تمام جنگلها و کوهها و رودهای شیلی
تکه ای از زمان را به پولاد و سنگ مذاب آلودی
تاحجاران و تراشکاران
نام و نقش ترا بر آن نقش زنند
و حجاران و تراشکاران
نام و نشان ترا بر آن نقش زدند
بدرود دیکتاتور!



در تمام خانه ها
در تمام شب
تصویر جلاد در قابی از استخوانهای شهیدان بیدار بود!
تصویر جلاد در قابی از استخوانهای شهیدان بیدار بود!
تصویر جلاد در قابی از استخوانهای شهیدان بیدار بود!
اماچه آرام بود !
چه آرام وجدان سنگ آسای تو
در زیر صلیب مقدس،
و در پرتو شمع عطر آگینی که در خوابگاه تو می سوخت،
در اعماق سنگها و صخره های قلب تو
تمام شب کشتگان فریاد زدند
و سوگواران گریستند
و تو به آرامش در خواب بودی!،
نه سکوت گیتارها خواب ترا می آشفت
ونه گریه نوزادانی که با زنجیرزاده شدند،
با لبخندی آرام بر لب
ودر کنار شنل و شمشیر خود
بی هیچ ترد یدی به خود
می دانستی که فراتر از بلندی خود قد کشیده ای
وقویتر از انعکاس نام خود منعکس شده ای،
می دانستی که نه شاهان و نه روسای جمهور!
نه دیکتاتورها نه دمکراتها و نه لیبرالها
محکومت می کنند ولی محاکمه ات نخواهند کرد
و لبخند تمسخری خواهی بود آویخته بر ریش جهان! ،
می دانستی که پیش از تو
سالازار و پرون و فرانکو وآیه الله و....
در نهایتِ عمری دراز، با زمزمه های مقدس
وغرش طبلها و شیپورها به سفر رفتند
وجهل معصوم! و ظلم وقیح! و اجبار تلخ! هنوز آنقدر باقی است
که شمع مشترک ظالمان و مظلومان را بر گورهاشان بر افروزد!
و انقلابیون فاتح پیر را به دیدارآنان برد!
بدرود دیکتاتور.



نیروی مردم
دیکتاتوری را به زانو در آورد
و ترا نه!
تو زیستی تا پایان!
تا آخرین دانه خوشه انگور عمر
و با تابوتی مجلل به خاک میروی،
و ما به تلخی می آموزیم
و من در انتهای حقیقت
و از تمامی تاریخ آموخته ام که:
دیکتاتورها اگر فراز آیند
اگر فراز آیند
طباخان چیره غذایشان را خواهند پخت
نعلبندان ماهر اسبشان را نعل خواهند کرد
خیاطان با تجربه شنلهاشان را خواهند دوخت
سربازان مومن از کاخهاشان نگهبانی خواهند کرد
شاعران انها را خواهند سرود و نوازندگان خواهند نواخت
توجیه کنندگان آنان را توجیه خواهند کرد
قاریان آنان را قرائت خواهند کرد
ولاجرم دوالپایان دوال برگردنها سفت کرده
مظلوم و مطمئن و با کامیونهائی انباشته از امدادها و دلیلها
وبه مدد پرچمها و ناقوسها و کتابهای آسمانی
وجهل مظلوم وظلم تیز هوش
عمری دراز خواهند کرد
پس تمام شمعها را روشن کنیم
و تمام حقیقت رابدانیم،
بدرود دیکتاتور!
10 دسامبر 2006 میلادی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر