. مرگ مثل عشق ، مثل زندگی،مثل زن،مثل انقلاب و مبارزه،تنهائی،سکس، رنج، خدا،طبیعت،مذهب، ترس،نومیدی وامید و... همیشه یکی از زمینه های اندیشیدن و کنکاش در شعر و زندگی من بوده است.زیرا مرگ نیز جزئی از زندگی است. ما به دنیا می آئیم و حتما میمیریم بنابراین میتوانیم روی این وجود و امکان بیندیشیم .اینها تعدادی از شعرها ونوشته های من است که در آنها از مرگ صحبت کرده ام. امیدوارم این مجموعه کمک کند راحت تر زندگی را درک کنید و زندگی کنید. این مجموعه اندک اندک تکمیل میشود.
این مجموعه بتدریج تکمیل خواهد شد. اسماعیل وفا یغمائی

آغاز و پایان کائنات

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اسفند ۲۲, پنجشنبه

در بدرقه ابه پیر. ترانه های مرگ. اسماعیل وفا یغمائی

 

در بدرقه ابه پیر
اسماعیل وفا یغمائی

چراغی
در خم
کوچه ی تاریک
واجاقی
درگذرگاه
زمستان و فقر
چراغی که پرتوهایش اعتماد
اجاقی که گرمای قلبی انسانی را می پراکند
وتک ستاره ای در هفت آسمان
برای بینوایان
که اگر چه خاموش شد
خاطره اش گرانبها ترین گنج زمین است.
چه بسیار می آیند و میروند
می آئیم و میرویم!
بی آنکه شایسته درنگی در برابر خویش باشیم
شایسته درنگی و در جستجوی معنائی
و بی آنکه شایسته آن باشیم
تا تنها یکبار به احترام زیبائی دل خویش
کلاه از سر برداریم!
و تو آنی که می توان در برابرتو بارها درنگ کرد
و در تماشای زیبائی محبت کلاه از سر برداشت.
از مذهب روئیدی
فراتر از مذهب!
تا مسیح در اشکهای خویش ترا بشوید
مسلمانان به زمزم
و هندوان در گنگ.
مرگ اگر چه دیر
شتابزده ترا در آغوش کشید
ومجال نداد
تا در آخرین دم
کلاه و ردا و عصای فرسوده خود را
به فقیران بخشی
وبی هیچ ثروتی
در آغوش جهان پنهان شوی.
چه سرد وتاریکند بر تابوت تو
گلها وصلیبها و نشانهای افتخار
و چه گرم و روشن!
قطره اشکی
که از پلکهای تنها ترین کودک زمین
هنوز
برپلکهای تو میدرخشد.
22 ژانویه 2007

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر