. مرگ مثل عشق ، مثل زندگی،مثل زن،مثل انقلاب و مبارزه،تنهائی،سکس، رنج، خدا،طبیعت،مذهب، ترس،نومیدی وامید و... همیشه یکی از زمینه های اندیشیدن و کنکاش در شعر و زندگی من بوده است.زیرا مرگ نیز جزئی از زندگی است. ما به دنیا می آئیم و حتما میمیریم بنابراین میتوانیم روی این وجود و امکان بیندیشیم .اینها تعدادی از شعرها ونوشته های من است که در آنها از مرگ صحبت کرده ام. امیدوارم این مجموعه کمک کند راحت تر زندگی را درک کنید و زندگی کنید. این مجموعه اندک اندک تکمیل میشود.
این مجموعه بتدریج تکمیل خواهد شد. اسماعیل وفا یغمائی

آغاز و پایان کائنات

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اسفند ۲۲, پنجشنبه

در بدرقه بانوی بزرگ پناهندگان و تبعیدیان.زنی بزرگ که پس از سی و سه سال آوارگی و غربت،به سفر رفت



در بدرقه مادر عصمت کوشالی،مادری شریف و مهربان از مادران  پناهندگان و تبعیدیان.زنی بزرگ که پس از سی و سه سال آوارگی و غربت،به سفر رفت
***
سحر است و هنوز
شب بر می آید، از پس شب
و نه روز
و در پشت دریچه گشوده بر روزگار
باد است که میوزد، غرق اشک
بارانست که می بارد،غرق خون
و دریچه را اگر باز کنم
صدای گریه گرسنگانست
و صدای شکستن استخوانها ،[موسیقی دوران ]ا
اگر پنبه در گوش نباشد، ا
با این همه می اندیشم
در پشت این دریچه
وای اگر آسمان تهی باشد، وای!ا
وای اگر خدا نباشد
تا با آغوشی گشوده به پیشواز این همه رنج آید
این همه درد و محبت و فریاد فرو خورده
به پیشواز تو ای خاتون!ا
تو، ای درخت سایه گستر شمالی
که تا بودی برگ بودی و میوه بودی وآشیان تمام پرندگان آواره،ا
حرمت زندگان بودی تا بودی
حرمت زندگان و مردگانی تاهستی
***
از حرمت تو بر قبای کهنه و مضحک خود وصله می زنیم
به بلاهت می اندیشیم که غرقه درشکوه مائی
وتو ساده تر از آن بودی و عظیم تر
که باکف-آبهای بی رمق شکوه آذین شوی، ا
مرهون منت توئیم وچون تو
وای کاش میدانستیم
ای کاش میدانستند
ای کاش.....ا
بیست و ششم سپتامبر 2010پنج صبح 

سفر
برای نازنین به سفر رفته مادرکوشالی
اسماعیل وفا
فشانده گیسوان در باد امشب
رود تا ذات هستی شاد امشب
بجا بنهاده تن،چون پیرهن او
رود آزاد در آزاد امشب
***
نه دیگر رنجی از شلاق شداد
نه دیگر دردی ازبیداد دجال
زپوچ قیل های هیچ، بس دور
ز هیچ پوچ های قال در قال
***
نه اندوهی دگر در جان پدیدار
نه دیگر تن شود پر درد و بیمار
نه دیگر هی صبوری در صبوری
به امیدی که شاید باز دیدار
****
به هر شش سو صفای کهکشانها
میان روشنائی های جانها
سبک تر از پری، پوید ، روانست
نه در بند مکانها نی زمانها
***
نگاهی میکند بر خاک از دور
پس از آن در میان نور در نور
شود پنهان به لبخند خدائی
که چون نی از نیستانش بدی دور
***
سفر خوش! جای تو مادر، نه اینجاست
که قدر «کهربا» با «که» برابر
برو آنجا که انسانیت و عشق
بود از هرچه در عالم فراتر
بیست و هفتم سپتامبر2010

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر