. مرگ مثل عشق ، مثل زندگی،مثل زن،مثل انقلاب و مبارزه،تنهائی،سکس، رنج، خدا،طبیعت،مذهب، ترس،نومیدی وامید و... همیشه یکی از زمینه های اندیشیدن و کنکاش در شعر و زندگی من بوده است.زیرا مرگ نیز جزئی از زندگی است. ما به دنیا می آئیم و حتما میمیریم بنابراین میتوانیم روی این وجود و امکان بیندیشیم .اینها تعدادی از شعرها ونوشته های من است که در آنها از مرگ صحبت کرده ام. امیدوارم این مجموعه کمک کند راحت تر زندگی را درک کنید و زندگی کنید. این مجموعه اندک اندک تکمیل میشود.
این مجموعه بتدریج تکمیل خواهد شد. اسماعیل وفا یغمائی

آغاز و پایان کائنات

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اسفند ۲۲, پنجشنبه

زمزمه ای بر گور ساعدی.ترانه های مرگ اسماعیل وفا یغمائی




زمزمه ای بر گور ساعدی
اسماعیل وفا یغمائی



نه با هفت سالگان
و هفتصد سالگان
یا هفتهزار سالگان،
که با تمام زمان
به خواب اندری
و همسفری!،
به خواب اندر
و همسفر با تمام هستی و نیستی،
بی هیچ اندوهی
یا آرزوئی
و آنهمه دغدغه و انتظار
در پشت پیشانی دردناک و چشمان نگرانت
وجدا ازجهان و آد میانی!
که ابتذال وحقارتشان
و کوتاهی پیشانی ودرازای زبانهای فرسوده ی فرزانگانشان!
بیش از دشنه های زهرناک و درشت ستم
ترا می آزرد و می کشت،
و این چنین تا یاری مان کنی
و از بیشه زار نمناک خاکستر به آفتابمان کشانی
بر هر سطر و هر صفحه
خود را کشتی و بر صلیب کشیدی
تا بدینجا که بر خاک افتادی و آرمیدی،
و دریغا
دریغاکه دشمنانت
بیش از دوستانت مقام ترا می شناختند
که این چنین قاطع
کمر به زندان و زنجیر و قتل تو بر بستند!



مزار تو نیست اینجا
اینجا مزار تو نیست !
من این را نمی گویم
که زمین این را به من می گوید
زمین چرخان گمشده در میان کهکشانهای بی نام،
که در زیر این سنگ تاریک
با دسته گلهای غماورش
خاک در گوارشی بیست ساله
هم گوشت ترا مکیده
وهم استخوان ترا مزیده،
و باز نیافته است
نه لبخند ترا
نه آنچه را که از نگاه تو می تراوید
نه ابرهائی را که در جمجمه ات رویا می باریدند
ونه طنین کلام پارسی ترکفام ترا.


مزار تو نیست اینجا
اینجا مزار تو نیست
که در زیر این سنگ تاریک
با دسته گلهای غماورش
زمین، قلب سرد ترا باز یافت
اما نه ضربانهایش را،
دستهای ترا باز یافت
اما نه شعور زنده انگشتانت را،
بر سنگ گور تو بیهوده خطابه می خوانیم
در زیر این سنگ
و در حفره زیر آن
تهی است این تابوت،
واین گور سرد
تنها نشانگاه مردی مهربان و غمگین است
که می دانست دانستن
سفر به سرزمین ممنوع و ماجرای تنهائی ست
و نوشتن آنچه که دانسته ای
به امضای حکمی منتهی خواهد شد
که نه تنها ابلیس
بل خدا و انسان نیزبر آن مهر نهاده اند
که نه تنها گاه آدمیان
نوکردن ایمان کهنه را
بل خدایان نیز
طلوع خدائی فرا سوی قد و قامت خود رابر نمی تابند
وتو
سفر کردی و نوشتی و ...

****
به سنگ گور تو نمی نگرم
تا ترا باز جویم
به آسمان می نگرم که روشن است
و به مردمان،
آنانکه اندک اندک خطوط پیشانی شان
از ابروانشان
و از قرنهای غبار آلود فاصله می گیرد
آنانکه پس از این همه گفتار
اندکی سکوت می آموزند
تا ترا بیاموزند...
دوم آذر1385
بیستمین سالگرد درگذشت ساعدی
پرلاشز. پاریس

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر