. مرگ مثل عشق ، مثل زندگی،مثل زن،مثل انقلاب و مبارزه،تنهائی،سکس، رنج، خدا،طبیعت،مذهب، ترس،نومیدی وامید و... همیشه یکی از زمینه های اندیشیدن و کنکاش در شعر و زندگی من بوده است.زیرا مرگ نیز جزئی از زندگی است. ما به دنیا می آئیم و حتما میمیریم بنابراین میتوانیم روی این وجود و امکان بیندیشیم .اینها تعدادی از شعرها ونوشته های من است که در آنها از مرگ صحبت کرده ام. امیدوارم این مجموعه کمک کند راحت تر زندگی را درک کنید و زندگی کنید. این مجموعه اندک اندک تکمیل میشود.
این مجموعه بتدریج تکمیل خواهد شد. اسماعیل وفا یغمائی

آغاز و پایان کائنات

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اسفند ۲۲, پنجشنبه

رقص بعل بر اجساد کودکان غزه. ترانه های مرگ. اسماعیل وفا یغمائی


رقص «بعل» بر اجساد کودکان غزه
اسماعیل وفا یغمائی 

 ***
خون میچکد از «شمعدان هفت شاخه»
و دهان بی انتهای قاریان
وقتی انگشتان ارواح عتیق
چنگهای تاریک خوف را می نوازند



خون می چکد ازمیان اوراق عتیق
از میان آجرها و خشتهای دیوارهای هراسان
وقتی« ستارگان داوود» چرخان و شعله ور
از آسمان فرو می ریزند با پره های تیز و درخشان
وبر زمین منفجر می شوند
در میان سفره نان و ساعت دیواری و رحم بارور عروسان
در میان اوراق دفترهای مشق و مدادها
درمیان تنور و تاقچه و دست آسها
در زیر پلکها و در فاصله دندانهای خفتگان
در میان کابوسها و تاریکی سفت شده
وخون بر ماه غزه شتک می زند
و بر پیشانی ودست خلبانان پیروز مست
که باز می گردند
با تراشه های خونین مغزهای کودکان بر پنجره مقابلشان
و روده های شعله ور آویخته بر بالهای هواپیماهاشان


نه الله و نه یهوه
نه قرآن و نه تورات
بل «بعل» است این بعل
بعل است این باالواح خونزده دیوانه اش
بعل فراموش شده رستاخیز یافته فینیقیان
که در میان اجساد سوخته کودکان غزه
شهوتزده و مستانه می رقصد
با هاله چرخان بی پایان مقدس! بمب افکنها پیرامون سرش
و باران خون گرمی که می بارد و می جوشد و می جوشد
تا رانهای مسین و رجولیت سنگی و ریش فلزینش
و گردن بندمهیب بی انتهایش
از جمجمه هایی تازه که هنوز رویای صلح
در آن گیج و سرگردان زنده است

می دانم
درخت دین در گورها ریشه می افشاند
و بر زندگی سایه
می دانم
میدانم
جنگاوران الله در پشت اجساد زنان و کودکان
و دیوارهای مرگ
بهتر می زیند و می پایند
و مهر مشروعیت می خورند
و می بینم دستارها و کیپاها هر دو از خون گرم
چون گل شکفته و پر طراوت می شوند
اما می گویم
گناه پرندگان مرده و تکه نان سوخته
در گلوی کودکان غزه چیست

گناه زمین سوخته و آسمان بی عصمت شده
گناه این همه آدمی که به عناصر بیجان تبدیل می شوند
گناه این ملت
که جغرافیائی برای تاریخ خود می جوید چیست

وفریاد بر می آورم
در میان این همه جسد و جنایت و جنون
کجایند کجایند
نه تنها ابو عمار ومحمود درویش والبیاتی
و هزاران رزم آور شهید
که کجاست پادشاه شکسته گردن بابیلون
که اگر چه به جباریت حکم راند
اما به این مایه ستم رضا نمی داد
کجایند کجایند
نه تنها چهار خلیفه
و یازده سید سبز پوش علوی
که در مقابل تهاجم سگان آهنین دندان شقاوت
کجایند ، کجایند، کجایند حتی
معاویه ومنصور و هارون و متوکل و معتصم
در زیر ماه خونین غزه
ودر مقابل سگانی که پرواز کنان دندانهاشان را
بر گلوی شیر خوارگان غزه
وبر شیر و پستانهای زنان می بارند و می درند


خون میچکد از شمعدان هفت شاخه
و دهان بی انتهای قاریان
وقتی انگشتان ارواح عتیق
چنگهای تاریک را می نوازن
د
وقتی در نیمه شب خرد شده
بمب افکنها در آسمان غزه
از میان قلبها و ریه های کودکان شیرجه میروند
وفلز مذاب و آتش
از دهانه ها و چشمها و گوشها فواره می زند.
و مرگ رویاها را می بلعد.
دوازدهم ژانویه دو هزار و نه

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر