. مرگ مثل عشق ، مثل زندگی،مثل زن،مثل انقلاب و مبارزه،تنهائی،سکس، رنج، خدا،طبیعت،مذهب، ترس،نومیدی وامید و... همیشه یکی از زمینه های اندیشیدن و کنکاش در شعر و زندگی من بوده است.زیرا مرگ نیز جزئی از زندگی است. ما به دنیا می آئیم و حتما میمیریم بنابراین میتوانیم روی این وجود و امکان بیندیشیم .اینها تعدادی از شعرها ونوشته های من است که در آنها از مرگ صحبت کرده ام. امیدوارم این مجموعه کمک کند راحت تر زندگی را درک کنید و زندگی کنید. این مجموعه اندک اندک تکمیل میشود.
این مجموعه بتدریج تکمیل خواهد شد. اسماعیل وفا یغمائی

آغاز و پایان کائنات

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اسفند ۲۲, پنجشنبه

در سفر ناهید تقوائی. اسماعیل وفا یغمائی. ترانه های مرگ

بانگ دف است و کف، نه غریو عزا و سوگ
آوای مرحباست که از آسمان رسید
«حوا»ی دیگریست که بعد از هزار قرن
تبعید تلخ، باز به باغ جنان رسید
گویند «رفت» و مرگ اگر شرح «رفتن» است
بایست مقصدی که ز رفتن، به آن رسید
گر مقصدی نبود ، چرا گفته اند رفت
گر رفته است، تا به کدامین کران رسید
«می در قدح کنید رفیقان و گل به جیب»*
کاین رفته، تا به مقصد خود، بی گمان رسید

چهارم نوامبر، یکسال از سفر بانوی ارجمند و عزیز، زن مبارز و شریف و مهربان ناهید تقوائی سپری شد. مرگت را باور نداریم زیرا آنچه هست  هستی است اگر چه ما برخی ابعاد و زوایا را نشناسیم. براستی کجاست در این بیکرانه که هستی نیست تا وجود نیستی را باور کنیم.

 وجودت نازنین بود و خاطره ات عزیز است ودر زمره چوبدستی در دستان ما ،تا راه پر رنج زندگی را با هفت خنجر ظلم و ناجوانمردی در پشت و بر سینه، باامیدی نیرومندتر طی کنیم.تو در زندگانی پنجاه و چند ساله خود که در آغازدر پشت درب زندانهای شاه و درانتظار دیدار با همسر در بند گذشت، و در میانه در پایگاههای خونین رزم،و با خیال دختراسیرت که در پایگاه به دست پاسداران افتاد و در ادامه سرطان او را ربود،و سر انجام به یمن محبت راهبران! در اردوگاه رمادی، ودر نهایت در غربت غرب بپایان رسید،  و در جدالی دهساله با بیماری رنجبار و مهلک ،نه نیروی خود را از یاد بردی و نه لبخند خود را فراموش کردی و بی هیچ ادعائی ثابت کردی کهبمثابه زنی دلیر و استوار که به سهم و توان خود از سرچشمه خرد و روشنائی نوشیده است از تمام رنجها نیرومندتری. 

تو نمرده ای ناهید، در کنار مائی،در قلبهای ما و در خاطرات مائی، و در خانه خود همچنان اگر چه ناپیدا ،پیدائی.

وجود تو تکه ای پاکیزه از زندگی بود. تو بمثابه یک انسان والا باعث عزت و حرمت حیات بوده و هستی و اگر مرگ را قلمروی است که تو و امثال تو ساکنان این دیارید بی شک این دیار دیاری دل انگیز و زیباست و نباید از آن هراسید. 

در سالگرد سفر تو برای مهدی،آمنه، عاطفه، و سوده شادی و امید آرزو میکنم و آرزو میکنم در محفل یاد بود شما سوگ مباد وشادی باد کهتو نفس شادی بودی.

اسماعیل وفا یغمائی و سوم نوامبر دو هزار وسیزده

بن بست تن شکست و فراخای جان رسید
قصیده ای شسته در اشک ،در بدرقه ناهید تقوائی
تجسم محبت ودوستی و انسانیت
و به رفیق سالیان دراز رنج و شرف و پایمردی مهدی تقوائی
از پایگاههای رنج و رزم تادردگاههای غربت و تبعید و تحمل و صبر
اسماعیل وفا یغمائی
-------------------------

بن بست تن شکست و فراخای جان رسید
«ناهید» ما ز خاک سوی آسمان رسید
زندانی زمین و زمان،رست و پر کشید
تا بی زمین، ز رهگذر بی زمان رسید
تن وانهاد وبال وپر جان زهم گشود
چرخی زد و به مقصد جان جهان رسید
شاخ گلی که رست زمانی به خاک تلخ
تا باغ گل ، نه،بلکه سوی باغبان رسید
آن قطره ی زلال که زندانی کویر
تا بحر و موج و دامن رود روان رسید
آن معنی زلال صبوری و مهر و عشق
سوسو زنان به خانه ی آن مهربان رسید
بعد از هزار تیغ وتبر، کو به سرو ما
از «شیخ و شاه» و نیز هم از «ناکسان» رسید
بعد از چهل بهار،که در رنج رهسپرد
   آخر به ختم دولت سرد خزان رسید
در دولت بهار ازل، تا ابد شکفت
تا جاودان به زندگی جاودان رسید
گیرم ز شیخ وشیخ نمایان گریختیم
بانگ سروش ما نه ز شیخان، زجان رسید
با شاهشیخ و شیخشهان گو ، زبهر ما
فتوای ارتداد، گرت بر زبان رسید
زاوئیم ما وبازبه سویش روانه ایم
برخیز یار، چونکه زره کاروان رسید
بانگ دف است و کف، نه غریو عزا و سوگ
آوای مرحباست که از آسمان رسید
«حوا»ی دیگریست که بعد از هزار قرن
تبعید تلخ، باز به باغ جنان رسید
گویند «رفت» و مرگ اگر شرح «رفتن» است
بایست مقصدی که ز رفتن، به آن رسید
گر مقصدی نبود ، چرا گفته اند رفت
گر رفته است، تا به کدامین کران رسید
«می در قدح کنید رفیقان و گل به جیب»*
کاین رفته، تا به مقصد خود، بی گمان رسید
از خاک تا به خویش و ز خود تا حریم خلق
وزخلق تا خدا و پس از آن چنان رسید -
از اهل راز، سیر من الحق بالحق است
رمزی که دست عقل به آن نا توان رسید
خامش «وفا» ، کفایت ما مصرع نخست
بن بست تن شکست و فراخای جان رسید
· از وحشی بافقی است
· می در قدح کنید رفیقان و گل به جیب رسم عزای ما نه گریبان دریدنست

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر